تبليغاتX
نامه های بی جواب

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

---------------------------------

دی 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشيو

---------------------------------

فرشته های خبرچین /خودم/
هرجند گاهی یک فنجان
حرف های رایگان /فواد فریدونیان/
سربازهای چوبی /مسعود پناهی/
فرتوت /علی یوسفیان/
کوچ چکاوک /مهدی نظارتی/
سی پل /شعر اصفهان/
خیلی دور خیلی نزدیک /میثم اسفندیار/
عزیزاله خان

 

 

از پیش نخل ها  می آیم

و مستی بیدها

با خشابی خالی و تفنگی که مال خودم نیست

نگهبان قطار های بی مسافرم

و نگران امتداد ریل ها

دست هایم یخ بسته

و تنها دلخوشی م سوز سردی است که اسم کوچک تو را در گوشم می خواند

 

پ ن : در منطقه جهرم برگ درختان نخل را « پیش نخل » می گویند؛ که به عنوان جارو هم استفاده می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت   توسط مهدی شیخ حسینی  | 

--------------------------------------------------------


 

دلواپسی های بهار

دست های توست

جایی که ته مانده ی خیابان ها

به رودخانه می ریزد

 

------------

 

چشمان در آینه

آغازی ست

برای من

و برای این کوچه ای

که دو سه روزی ست زبان باز کرده است

 

-------------

 

بهار

دختری بود

که نشانی نزدیک ترین رودخانه را  می خواست

و من

گیج ترین رهگذر

در هیاهوی این قهوه خانه ها

 

-----------------

 

من تکیه گاه تو باشم

یا تو تکیه گاه من

اصلا چه فرقی می کند

وقتی زمین لرزه بیاید

 

---------

 

من به خدا قول داده ام

از امروز

به او سلام کنم

و مطمئن باشم

هیچ پرنده ای

راه خانه اش را گم نخواهد کرد

من قول داده ام

از امروز

به هیچ پرستویی

نشانی مسافرخانه ی شهرمان را ندهم

 

--------------

 

نگران شرجی ام

و ساحل های ندویده

وشهری که بوی نان تازه نمی دهد

چقدر دلتنگ بن بستی هستم

که آخرش به دریا می رسید

 

-----------------

 

پی نوشت:

« پرنده های مهاجر سلام حال شما     خوش آمدید به شهرم صفای بال شما»  ابراهیم اسماعیلی اراضی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت   توسط مهدی شیخ حسینی  | 

--------------------------------------------------------


 

می ترسم

تکه تکه کند

میشی چشمانت را

این گرگ وحشی

که در برهوت پیراهنم خانه کرده است

 

------------

 

خسته م از خوابیدن

خسته م از بیدار شدن

چند سال دیگر باید بخوابم و بیدار شوم

بدون تو

با این بالشی که مدام غر می زند

 

-----------

باران

دست های توست

وقتی حرف هایم را نوازش میکند

باران

چشم های توست

وقتی دلواپسی هایم را می شنود

باران

صدای توست

وقتی شعرهایم را گوش میکند

باران

تویی

وقتی

تنها حس هفتم

برایم مانده ست

 

---------

 

رسوایی م

کلاغی بود

که از سرت پرید

 

---------

 

شلیته پوشیده ای

با روسری گل دار

و من

سال هاست خواب دختری را می بینم

که در گوشه ی این قلیان

شعرهای مرا می خواند

 

----------

 

پی نوشت: عاشقان کشتگان معشوقند      هر که زنده ست در خطر باشد  « سعدی »

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اسفند1389ساعت   توسط مهدی شیخ حسینی  | 

--------------------------------------------------------


 

« آفتاب با من دشمنی دارد

ابر با من دشمن دارد

دوربین با من دشمنی دارد

عکاس با من دشمنی دارد

در تمام عکس ها

                    تو سفیدی

                    اما من سیاه

عالم و آدم با هم توافق کرده اند

تا من در تاریکی زندگی کنم » ۱

 

---------

 

خسته م کرده

عنکبوت پیری

که سال هاست

در این گوشه ی خاک خورده ی ذهنم

مشغول تندین است

و من

که دارم عاشق خر مگس ها می شوم

 

--------

 

روزهای اسپرسو ....

پیاده رو های عاشق

که در رفت و آمد این مسیر بی برگشتند

...

انقلاب

         آزادی

با بلیط های یکسره

با دختران سر به هوا

با شاعرانه گی های نمی دانم

از اتوبوس پیاده می شوم

سوز بدی می آید

اینجا میدان آزادی است

                               بهمنم را آتش می زنم

 

* (ترکیب روزهای اسپرسو وام دار علی یوسفیان است)

 

------------

 

گرگ

اسباب بازی چوپانی ست

که زنش

ویار کباب بره کرده

و ما

چوب دروغی را می خوریم

که ۳۰ سال است

پدربزرگ

در گوشمان عاشقانه می خواند

 

 -----------------

 

سرت را میان آجرها نگه دار

گوش هایت را گچ بگیر

و مراقب باش

کسی رنگ لب هایت را نبیند

پاسبان ها

عاشق رنگ های تند اند

 

-----------------

 

« پایم را روی مین گذاشته ام

اگر تکان بخورم مرده ام

باید

همین جا که هستم

بمانم تا آخر دنیا

درست

وضعیت سرباز جنگی را دارم

کنار تو و زیبایی ت » ۲

 

-----------

 

تفنگم

ابو عطا می خواند

برای قورباغه های همسایه

وقتی

همیشه ساز مخالف می زنی

 

--------------

 

« کاش قلبم تمبری بود

تا با آن

نامه ای پست می کردم

به نشانی قبلی ت

شاید مستأجر جدید

عاشقم می شد» ۳

 

---------

 

رفته بودم لباس گرم بخرم

سر از کتاب فروشی در آوردم و

شب شعر.

حالا شب ها

سپید روی خودم می اندازم و

غزل می سوزانم

تا همه بدانند

شعر هم مواقعی به کار می آید

 

------------

 

سنگ آهن شده ام

در این سوز ها ی گاه به گاه

دلم می ترکد

تا ذره ذره

در تو ذوب شوم

 

--------

 

اینجا قرار بود دختری خوابیده باشد

با موهای بلندش

و دامنی که شاید صورتی بود

این بار آخری ست

که گوشه ی تنهایی م را می بوسم

تا همه بدانند

دستان باکره ام را

برای تو پیشکش آورده ام

 

-------

 

کمی

دیوانگی و سیگار

برایم تجویز کنید

من

مشاوری هستم

که همه ی دیوانه ها جوابش کرده اند

 

----------------------------------

 

۱و۲- رسول یونان           ۳– علیرضا لبش

 

پی نوشت: یک غزل گفته ام مثل یک سیب .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت   توسط مهدی شیخ حسینی  | 

--------------------------------------------------------


 

ای که 26 رفت و در خوابی ...

 

 --------

 

آسمان گرفت

آژیرها همه قرمز بود

و دردی که همیشه با من است

زاده شد

 

---------

 

و بیست و شش سال است

که آمده ای

تا مسحور چشمانی باشی

که از آن  تو نیست

و بیست و شش سال است

که آمده ای

تا مسحور چشمانی باشی

که از آن تو نیست

و بیست و شش سال است

...

که آزارت داده

این کوری مادرزادی

که از آن تو نیست

 

--------------------

 

و شعر

که نمی دانم از کی با من گره خورد

و من

که نمی دانم از کی

مسحورش شدم

و تو

که نمی دانم از کی

که نمی دانم از کی

که نمی دانم از کی

که نمی دانم از کی

..............

.........

.....

 

-------------

 

« هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیابان ها چه فرقی میکند» ۱

 

--------------

 

نامم را جایی ثبت کن

و مطمئنن باش

یک روز

متولد خواهم شد

 

-------

 

چشمانت را ببند

و کمی آرام تر با من سخن بگو

من به تازه گی

از زیر آوارهای زلزله ای

جان به در بردم

 

-----------------

 

« شاید تو وصله ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می کند

هی سعی میکنم که تو راکیمیا کنم

هی دست ها ی مسگر من درد می کند

....

دیر است؛ پس چرا متولد نمی شوی؟

شعر تو روی دفتر من درد می کند » ۲

 

---------

 

 این من نیستم

روح دیوانه ای ست

که در من رجز می خواند؛

تاوان می دهم

همه ی ندیده هایم را

و قربانی می کنم

چشمانی را

که تا دیروز

مهمانم بود؛

این من نیستم

روح دیوانه ای ست

که عشق ش را

میان این خطوط

پیدا کرده ...

این من نیستم

این

من

نیستم.....

....

و امروز

تمام آسایشگاه می داند

تولد دیوانه ای است

که بیست و جند سال ست

خودش را گم کرده

 

---------------------------------

 

1 – فاضل نظری        2- مرحوم نجمه زارع

پی نوشت: این پست تقدیم به روزی که دنیا مرا خواست تا مچاله ام کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت   توسط مهدی شیخ حسینی  | 

--------------------------------------------------------


Web design by: Ali Sarrami - Copyright © 2010 - نامه های بی جواب  - M. Sheykh hosseini - All right reserved